این پژوهش به خوانشی هرمنوتیکی از نینامۀ مولانا جلالالدین بلخی بهمثابه بیان یک تجربۀ وجودی میپردازد و آن را در افق فلسفۀ اگزیستانسیالیستی مسیحی گابریل مارسل مورد تأمل قرار میدهد. با بهکارگیری روش «تأویل تطبیقی» این نوشتار نشان میدهد که چگونه مفاهیم محوری فلسفۀ مارسل - همچون تمایز «بودن» و «داشتن»، «فقر وجودی»، «راز» در برابر «مسئله»، «امید»، «وفاداری خلاق» و «عشق» - میتواند ابعاد پنهان تجربۀ عرفانی مولانا را روشنتر سازد. یافتهها حاکی از آن است که نی، نماد انسان «فقیر» و «تهیشده»ای است که هستی خود را نه در تملک، که در «بودن» محض و مشارکت در راز هستی مییابد. درد فراق و اشتیاق وصل در نینامه، بازنمای «نیاز مبرم هستیشناختی» انسان برای پیوند با اصل خویش (امر متعالی) است. این پژوهش در نهایت نشان میدهد که هر دو اندیشمند، از دل سنتهای متفاوت، پاسخی مشترک به ازخودبیگانگی انسان در جهانی «درهمشکسته» ارائه میدهند: گذار از «داشتن» به «بودن» و بازگشت به «حضور» در امر متعالی از مجرای عشق، وفاداری و امید.
Golzar et al. (Mon,) studied this question.